|
روزمرگی و هفته مرگی و سال مرگی
|
حالا اگه دوچرخه نبود به همون اتوبوس راضیم با ماشین سواری اما الان حسابس حال سفر دارم . خواستم چند تا از عکس هایی رو که با بچه های عکاسی و اقای گیلانی فر ،بهار رفتیم کنگ رو بزارم اما این نمیتونم چون اینترنتپر سرعت توی خونه ندارم ، مجبورم بیام کافی نت که اونم کیسش قبول نمیکنه .اگر تونستم از خونه براتون میذارم اما با هزار یک مشکل !!! با این دیال !!!
ای خدااااااااااااااا !!!!!!!!!!
دلم سفر میخواد ، دلم یه ادم ایه می خواد تا همیشه بتونم با اون برم سفر ، خدا کنه بتونم پیداش کنم .فعلا مامانم یجورایی جواب مثبت داده اما هنوز نمیگه قطعی یا نه !
سفر را دوست دارم که از عاشقی بالاتر میدانمش، دوستش دارم .
کاش میتونستم همیشه در سفر باشم ، البته با یک ادم همیشه پایه !!
نوشتن برام سخت شده .اصلا دیگه مثل قبل نمیتونم بنویسم ،خودمم از دست نویسام راضی نیستم .
لعنتی ، هنوز وصل نشده .نگران حال یکی از دوستانم هستم .کمی سرماخورده .از خانه که زنگ میزنم چون شماره ناشناس است و من را با شماره موبایلم میشناسد ، گوشی را برنمیدارد .خدا کند سلامت باشد .چرا باید بمیریم ؟ مثل خوره است .چرا باید گاهی بخندیم و گاهی به زور غمگین شویم ؟ با خودم فکر میکردم ، این دیگر به چه معناست ؟! همان صحبتی که دکتر محسن پارسا ، چند ساعت قبل از خودکشیش گفته بود .(( تا بحال نمیدانستم که سینما ، جواب معادلات پیچیده ام را میدهد .این موجودات موذی نمیگذارند ارام گیرم .اما من نمیدانم جواب خواهد داد یا ...
در همین فکر بودم که یادم امد دو بار جوابم را داده است .خوب خوب حتی بهتر از یک دوست هم صحبت .ایا مرگ حواب معادلات یا بهتر بگویم ، نامعادلات ذهنم را خواهد داد ؟ امانم را بریده ، چند روزیست دست درد میکند .ایا دکتر هم این را جواب دانسته ؟ اما مرگپایان معادلات مجهول من و گزینه ای برای جایگزین کردن مجهول من خواهد بود ؟
اگر دوست دارید .رمان( روی ماه خداوند را ببوس )را بخوانید .
هدیه خوبیست .اقای ضیایی به تمام بچه های انجمن هدیه داد .تا به حال لذت هدیه گرفتن به صورت جمعی را تجربه نکرده بودم .خوب است ، عالیست !
در را باز میکنم ، اسمان ماه ندارد تنها ،ستاره ای را میتوانم ببینم که در مقابلم ایستاده و نظاره ام میکند ،چشمانم میگویند زل زده است .شاید !!!
امشب توان نواختن ندارم .خیلی سخت است . به خود میگویم باید بزنی ،گویی دستانم توانایی کشدن ارشه را بر روی سیمهای لا ،می،سل ،ره را ندارند .به همان ترتیبی که دوستشان دارم نوشتم .
بر سر حرفها و گاهی درد دلهای سیم لا که مینشینم ،ناگهان فراموشی از راه میرسد و باید به استقبالش بروم . آنقدر از دیگران فراموش میکنم که گویی از ابتدا نبوده اند .
میگذارمش داخل کیف و .... بی تفاوت به دیوار تکیه اش میدهم ، به سراغ دفتر همیشگی ام میروم(وقتی نیچه گریست) را هنوز تمام نکرده ام .
پنجره باز است و من مینویسم .
گه گاهی دست نوازشی از جانب پرده به سویم دراز میشود .و میتوانم برای ثانیه ای چند ، با همان شبی که اسمانش ماه ندارد خلوت کنم و از بپرسم ، به کدامین علت ...؟!
صبح که از خواب بلند شدم ، رفتم پشت پنجره ، یادم هست هنوز آفتاب نزده بود ، همونطور که داشتم با دوربینم کار میکردم تا طلوع زیبای خورشید رو عکس بگیرم ، توی این فکر بودم که چقدر ما ادمها تنهاییم .یه تنهایی همیشگی ، روز مرگی و سال مرگی و هفته مرگی که بماند !!!خواستم داد بزنم و برای یه روزمرگی دسته جمعی دعوتشون کنم اما دلم نیومد !!! بخوابین ...
... رفتم کلاس ....
داوودی رو بیشتر از بقیه دوست دارم .بو کشیدمش و تموم خستگی کلاس از تنم در شد .زدم روی دکمه ی ضبط ،شروع کرد به خوندن ....(تولدی دیگر ) شعر / فروغ فرخزاد . با صدای / نیکی کریمی
میگفت : سوسک هم حرف میزند !!! و من همانطور که بر روی تخت دراز کشیده بودم .خوب خوب به حرفاش و افکارش گوش میدادم .همیشه ارامش زیبایی رو بهم هدیه میکنه .کاست به اخر میرسه ،خاموش میکنم . کاست هم تموم شد و فکر من هنوز ادامه داره .نگران تنهایی سوسک شدم ، با خود میگفتم ، لا اقل دیگه سوسک تنها نیست .اما امروز فهمیدم که اونم تنهاست . حتی وقتی دکلمه میخونه !
سوسک هم تنهاست ، من هم تنهایم ، تو هم تنهایی ، ایشان و آنها هم تنهایند .
سخته که در میون جمع باشی و تنهای تنها ...!!!
دکتر راست میگفت : اگر تنهاترین تنها هم شوم ، باز هم خدا هست ..
با توجه به اینکه به کار عکاسی هم مشغول هستم گاهی اوقات وبلاگ رو با عکس به روز میکنم.
یادم هست ُ قرآن و عینک ته استکانیت را همیشه با خودت همراه داشتی ُ عاشق بودی و همیشه سفارش به خواندنش می کردی ُ هنوز لباسهایت را در کمد دارم ُ تسبیح سفیدت را در دست ُ نمیدانی چه بر احوالم می گذرد آن زمان که به تماشایشان می نشینم !! تمامی روز های عالم در سرم تیره و تار می شوند . بابا جون ُ یادت هست ؟ صبح هایی را که به شوق پر کردن حوض میان باغچه به حیاط میامدی .روزهای خوبی بود ُ تمامی داستانهایت را در گوش دارم ُ هنوز جایت بر روی قالیچه ی قرمز رنگی که غروب با هم پهنش می کردیم خالیست .با رفتنت ُ نه دیگر حوض آبی تر شده است ُ نه گل سر بر فراز می نهد نه برگها توان رقص دارند نه قرآن ـ روی کمد باز شده است و نه شعر های هیشه بر زبانت ُ فضای خانه را پر کرده اند ...........
آخر چرا ؟ برای چه ؟ تو که مهربان تر از پری رویاهایم بودی ُ چرا تنهایم گذاشتی ؟ می دانی ُ یک سال شده است که دعای کمیلم را نمی خوانم ؟! همینکه به سراغ مفاتیح میروم اشکهایم بی رخصت صورتم را تر میکنند .دلم برای دستهای نوازشگرت ُ برای بوسه های مست کننده ات ُ برای نگاههای پر معنایت ُ برای ... برای... تنگ شده است . بیتابم ... مهربان ترین مهربانان من !!
شبهایی را به یاد می آوری که تو در بستر بودی و من تا صبح بیدار می ماندم و برایت دعا می خواندم تا تو دردهایت را کمتر احساس کنی و آن گاه که موذن ندای آلله اکبر را سر میداد ُ برای نماز بلندت میکردم تا با وجود مبارک تو سر بر مهر نهم ؟! هنوز آرامش و صدای دل نواز نمازهایت در گوشم هست.
میدانم ُ بازگشت همه به سوی اوست ُ عاشقانه و از صمیم قلب دوستت داشتم ُ دارم و خواهم داشت.
من را بببخشید اگر دیر وبلاگ را به روز کردم ُ گذاشتن این پست برایم سخت بود ُ دیگر نه چشمانم میبیندو نه دستهایم توان نوشتن ُ اشک مجالم نمیدهد .یک سال شده است که چشمانم با اشک پیمان دوستی بسته است.
خدایت رحمت کناد
پدرجون ُ روحت شاد
کاری که هیچگاه و با هیچ ترفندی نمی توان از آن دوری کرد .درد بی درمانیست ُ درد طاقت فرساییست ! هوش از سرت میبرد ُ نه به آن معنا که لیلی و مجنون در لغتنامه ی میخانه ثبت کرده اند ُ نه .می توان گفت : همان بیهوش شدن و تو را از چرخه ی خوب و لذت بخش زندگی دور کردن است .خوب نگاه کن ُ تو روزمرگی میکنی و من نیز چنان و او نیز مانند ما .
اما چگونه !!؟؟ با کدام روش !!؟؟ جواب بده ، من را ُ اشتباه کردم ُ ما را از این درد بی درمان رها کن .سوال را من پرسیدم ُ اما جواب را از تو می خواهم . ذهنم از درد تاب ندارد ُ بیطاقت است !خودت نمی بینی !!؟؟؟ آنقدر اینها را انجام داده ایی و انجام میدهی که دیگر دستت درک تازگی همیشگی را ندارد ُ چشمت دیگر مانند همیشه نمیبیند ُ دلت در هنگام رو به رو شدنها ُ دیگر نمیلرزد ُ حس نمیکند که ...و عقل ُ که از ادراک خارج شده است .
دست بر داریم ُ باز هم اشتباهی دیگر ! خودم باید دست بردارم و پیش قدم شوم ُ آن هنگام به دیگران گوش زد کنم .چرت میگویم ُ نه ؟؟؟ میگویید نمیشود ؟! مختارم ُ مختارید و مختارند !! زمان صرف فعل نیست .دارم حرف میزنم . اما درد است که طاقت از من طاق کرده است .
خوش آمدید
گلبرگ![]()